داستانـ زندگیتونـ


by : x-themes

بهـ نامـ او

تصمیمـ داشتمـ یهـ داستانـ بنویسمـ

دربارهـ شما و زندگیتونـ

سهـ صفحهـ شـ رو نوشتهـ بودمـ

داستانـ از یهـ روز سرد زمستونـ شروعـ میشد

شما سالـ چهارمـ بودید

و داشتید یهـ طرحـ با ذغالـ می کشیدید

دلتونـ حالـ و هوای شلوغی رو کردهـ بود

نمیدونمـ اینـ جوری بودهـ یا نهـ

ولی تو داستانـ منـ

تا سالـ چهارمـ،

خواهر و برادرتونـ ازدواجـ کردهـ بودند

و خونهـ تونـ نسبتا خلوتـ بود

بهـ خاطر سردی هوامـ هیچـ کسـ تو خیابونـ نبود

مامانتونـ برای خوردنـ لبو صداتونـ میزنهـ

و شما برای در اومدنـ تنهایی

دستـ رد به سینهـ مادر نمیزنید

بعد بحثـ دربارهـ یکی از دوستاتونـ میشهـ

کهـ منـ بعلتـ ندونستنـ اسمـ دوستاتونـ

اسمشـ رو سحر گذاشتمـ

میخواستمـ داستانـ رو

تا بعد از عروسیتونـ ادامهـ بدمـ

ولی اینـ کار رو نمیکنمـ

چونـ فکر میکنمـ کار درستی نیستـ

هر اطلاعاتی نباید رو کاغذ بیاد

علاوهـ بر اونـ منـ نمیتونمـ

از چیزهایی بنویسمـ کهـ نمیدونمـ

همونـ سهـ صفحهـ برای دلمـ کافی بود و آرامشـ بخشـ

چونـ تونستمـ اسمتونـ رو بنویسمـ

آخهـ تو دفتر خاطراتمـ یا اسمتونـ رمزیهـ

یا معمولا علامت بی نهایتـ رو میذارمـ

البتهـ اونـ علامتـ خیلی معنی های دیگهـ همـ دارهـ

منـ لذتـ نوشتنـ اسمتونـ رو از خودمـ گرفتمـ

چونـ دوستـ ندارمـ اگهـ یهـ روز کسی دفترمـ رو خوند

بدونهـ شما کی هستید

دوستـ دارمـ احساساتمـ راجعـ بهـ شما

فقط بینـ خودمـ و شما باشهـ

نهـ بینـ هیچـ کسـ دیگهـ




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§